«خیابانی که به من فکر می کند»
صفحه ی پنجم یکشنبه ها را
آنقدر دوست دارد وقت قدم زدن
که جریان پالسی ای
که تنه به تنه او را
پشت پیشخوان هل می دهد
نمی فهمد
روی چهارپایه
ابروانش را گره می زند به کتابهایی
که خوانده نشده کهنه می شوند
رطوبت دستمال و جلد گالینگور و صدایی شبیه قیژ
فحش و فضیحتی به آسمان بلند می کند
که مردم از هر سمت به خودشان هجوم می آورند
تا از کیفی تصادفی
نشئه شوند
اگر کتیبه های هخامنشی و الواح ایلامی را هم
لای تیغه های شش پر بازیافت
با تمام یادگاری های مجید و دوستان
حتی با قلب تیر خورده ی غلامعلی خرد کنند
روزنامه به دست
پخش پیاده رو می شوی و
دهان گندیده ی پوست موز
به بهت حکیمانه ات ریسه می رود.

«حیاط های عصرانه»
خم می شوم ُ
گوشم را به دهان کوچک شمعدانی
نزدیک می کنم.
گربه ی مادر از تردی ِ شاخه های درخت بادام ِ کنار دیوار
ناراحت است .
این را از نگاهش ،
که موقع شنیدن حرف های شمعدانی از نزدیکیِ فصل زمستان
در نگاهم گره خورد،
دانستم .
برف که می آید
نبض هستی در کندترین ضربانش
سریانِ دامان سپید فرشته ی مرگ را
در اوقات پنبه ایِ زندگی
تکرار می کند
و زمان به انزوای مبهم خویش
می خزد.
حتی زمانی که به حرف های شمعدانی می اندیشی
و برای بچه گربه ها غذا می گذاری ..