![]() |
![]() |
|
| کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت ! غــرور دروغ عشــق ..... |
|
مي گويند « تنهايي » درد بزرگي است. يأس آور است. نابود كننده و عجب حكايتي است حكايت اين آخري! هم درد ! نادره گوهر روزگار. يك آن به دورو برت نگاهي بيندازي و همه را درخواب خوش ببيني . كه دور است.كه تنهاست.كه دور و برش هيچ در هيچ است. آن وقت مي شوي تنهاترين. و هر چه روحت بزرگتر ،وسيع تر، با خودت مي انديشي چه كسي بهتر از چاه؟ چه كسي شنواتر با خوش آمدي تنهاترين روح سترگ عالم.خوش آمدي... حرف دوم ) همه چيز خنده دار است از بي قراري هاي در باران گرفته... تا بي قراري هاي در باران...
موسيقي پاياني سريال شب دهم را يادتان هست؟ آنجا كه عليرضا قرباني مرز در عقل و جنون باريك است كفر و ايمان چه به هم نزديك است! واقعاً هم همين طور است. مي گويند بعد از ساخته شدن كالبد انسان ، اولين چيزي كه در آن قرار مي توان گفت عقل هر كس متناسب با فطرتش عمل مي كند.و چون اينجاست كه مي شود گفت اگر هر جنوني هم در چهارچوب شرايط حرف سوم ) اگر كه تدبيري باشد ، در درك منطق هنر است... در هنر مي شود نواي هستي را شنيد. معراج در اين عرصه روي مي دهد ، پروازي به « فرازستان معنا » ! استاد شجريان اين بار استاد به سراغ جوانترهاي عرصه ي موسيقي رفت .كنسرتهاي جالب اينكه همايون هم از پدر جدا شد و در اين اجرا ها او را حرف چهارم ) از سفري باز مي گشتيم . جاده آرام و صبور از زير پايمان رد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:55 توسط حمـید رضـا عرفـانی فـر |
|
|
من نمیدانم که به چه مناسبت اموات باید دارای مقام و احترام خاصی باشند. برای چه وقتی یک نفر مُرد تمام خطاها و اشتباهات او را فراموش کرده و در عوض دربارهی محاسن و مزایای او صحبت میکنند؟! حتی اگر بعد از مرگ او خیانتها و گناهان جدیدی از مرده کشف شود، باز او را میبخشند. چرا تا وقتی که کسی نمرده، ما آنطور که شاید و باید او را دوست نداریم. حال خیلی غریب است که ما دربارهی آنهایی که زنده هستند، اینطور رفتار نمیکنیم. اگر دربارهی آنها اینطور رفتار میکردیم، زندگی ما در این جهان خیلی لذتبخش میشد و بسیاری از مصائب و بدبختیها از بین میرفت !!! » موریس مترلینگ « * تحریرهای معلق * من حریر می پوشم تو تحریر بزن عاشقانه ،عشاق بخوان بلکه این افسانه در های و هوی تو هویدا شود دارم فرار می کنم که کنج امام زاده عبدالله دلم بگیرد تلنگری به من بزن تا همه بفهمند بگذار همه بفهمند ما در پی معادن طلا آمده بودیم ما سر باز نبودیم ،اما سرمان باز بود من حریر پوشیده بودم که تو تحریر بزنی دیدی تندیس شنی ات را چگونه باد برد؟ من تیشه می زدم؛ تو دف. من زار؛ تو سه تار. دخیل ببند به نوک انگشتانم دارد گریه ام می گیرد. شیرین من بیا به اینها بگو؛ من در پی معادن طلا آمده بودم که من سرباز شدم تو سرت باز شد: السلام علیک... گیسویت را دخیل کردم به نوک انگشتانم گیسویت را... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ * حادثه ای سرخ * انگار که چشمان مرا فاجعه بسته است یا روحم ازین راه پر از دغدغه خسته است بگذار خیال همه راحت شود ، آری... آری دگر این رشته ی پیوند گسسته است با من چمن خشک بیابان تو گل گفت گل گفت ولی ساقه ی احساس شکسته است حالا من و شب ،قهوه و سیگار و این شعر جز ما احدی دل به نگاه تو نبسته است. جز ما احدی بر سر عهد تو نشسته است؟ جز ما احدی آینه ی خویش شکسته است؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:53 توسط حمـید رضـا عرفـانی فـر |
|
|
عشق جرم است
و ما محکوم... تا قادر نباشیم تنها بمانیم.... (مارگریت یورسنار) الف) « چهار ضربدر پنج سالگی من »
به رختخواب خزیدم ، خیال خواب ندارم که زندگی همه خواب است و من شتاب ندارم چهار سال آزگار و پنج رنج گناهکار چهار ضربدر پنج؟ سر حساب ندارم !که گفته شب سپری شد؟ سپری نه، «سپر»ی شدکه تا زمان شکستش، من آفتاب ندارم و او، و او ، که مدام از تناسخ غزل من بخندد و به خیالش که من عذاب ندارم که گفته مضطربم من؟ هوس ! سه شنبه! قناری!لجن !سپیده!معما! من «اضطراب» ندارم.تراکم نفسم سوخت ، به استخاره ی تندی؛ لبت ببوسم و دانم ، که استجاب ندارم به رختخواب خزیدم ، چه پلکهای سنگینی نگو، نگو خوابم برد، خیال خواب ندارم ب) « داغ میخکوب شده »
یک شب که تمام سنگ ریزه ها دم کشیده بود؛ و خاکها پخته شده بود؛ و آب غریبه ای بیش نبود؛ همه ی اندک صبرم را لعاب کردم که بکشند روی گونه هات. توقع انعکاسی شفاف نداشته باش!
هر قدر هم که غبطه بخوری؛ مستند ترین وقایع به هم تنیده اند تا وقتی جایی از حلقوم شاعری ،بیرون بپرند. این بیراهه جز آنکه به تو ختم شود راهی ندارد. و آب غریبه ای بیش نیست.
بچرخ تاب بیاور میخکوب روی یک پایت بایست و تن به تن کوره بزن، تا بلکه منعکس کنی. ولی من همان اندک صبرم را لعاب می کنم و آب غریبه ای بیش نیست... توضیح:هر دو شعر از شعرهای دو سال پیش هستند؛ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:25 توسط حمـید رضـا عرفـانی فـر |
|
|
سلام...
الف)از جبران خلیل جبران
در سوگ من جامه سیاه عزا مپوشید بلکه در جامه ای سپید همراه با من شادمانی کنید از کوچ من با حسرت سخن مگویید، بلکه چشمان خود را ببندید، آنگاه مرا در همان لحظه ونیز برای همیشه در کنار خویش خواهید دید مرا بر روی شاخه های نازک و پربرگ درختان بخوابانید سپس برداریدوبر روی دوشهایتان حمل کنید وآرام وآهسته به جایی بکرو دست نخورده ببرید
جبران خلیل جبران
ب)غزل...
« سوال همیشه بی جواب » و واژه واژه ی تنهایی ام این بود که در گلوی غزل سرد و غمگین بود! که درک کوچ پرستو چرا اینقدر به روی شانه ی احساس سنگین بود؟ سیاوشانه چرا حکم آتش خورد کسی که پاک ترین مرد آیین بود ؟ در ازدحام چراهای من باید در انتظار جواب کدامین بود؟ *** هجوم وسوسه هایم درین شبگیر که وامدار گناه نخستین بود،↓ دل ملخ زده را از گون پر کرد وگر نه عشق که در حال تکوین بود،↓ جواب پرسش ما را چنان می داد که در گلوی غزل گرم و شیرین بود پ)
«انسانم...»
یادم نمی رود ؛
انسانم ؛ شعور مندم ؛ |